حرف آخر

این جا را اپ دیت کردم امروز


بعد توی وبلاگ ها یک چرخی زدم

بعد دیدم چه اشتباهی کردم توی بلاگفا اپ کردم




هر کس راضی یا ناراضی

خوشش می اید یا نمی آید بیاید همان لانه ی choghok.ir

در نتیجه

اینجادیگر نه آپدیت می شود نه کامنت ها خوانده


این جا تا ابد دیگر اپدیت نمی شود

دنیا


یک وقت هایی می شود خم می شویم

توی دنیا که باشی یک وقت هایی باید خم شوی

و زین و یراقت کنند

اما

یادتان باشد و حواستان که به چه کسی سواری می دهید.

چشم ترم را بخر ای دلبرم...



طفل یتیمی ز حسین گم شده...

طفل دگر حنجره اش خون شده...


  از مادر م.ح.م.د

خدایـــا؟؟!!!!

حتا نمایشگاه بازی



تهران کم بود, قم هم اضافه شد:دی


نمایشگاه گیم هم داره قم تازه

حج من

هنوز نرفته خونه ی خودم و عادت نکردم بهش

باید برم مامان خونه ی دیگه ای بشم


خواهرم رفته مکه و یک ماه من باید مامان بچه هاش بشم


 

بعضی ها مثل آدامس می مانند.

خوردنشان اول شیرین است

اما کم کم فقط دندان درد می اورند برایت وقتی زیادی بجویشان

وقتی زیادی تحویلشان بگیری

وقتی بیش تر از حد آدامس بودنشان بهشان اعتماد کنی

بعضی ها همینن

باید تا شیرینی شان تمام شد

تفشان کنی بیرون


_____________________________


این را خطاب به آن سری از دوستانی زدم که بوی گند دروغشان آخر دامن زندگی خودشان را می گیرد


وسوسه ی گیج شدن

حوصله ی هیچ چیز را نداشت

لباس هایش را در اورده و نیاورده پرت کرد روی صندلی و خودش را هم روی مبل


چشم هاش را بست  انگار خوابیده

فقط فکر کرد

به خیابان

به پیاده رو

به جمعیت

حتا به پله برقی

به تیکت های مختلف قیمت روی اجناس

به به های نرسیده ی درخت

به زمین خشک باغچه

 حتا به ایزوگام کار روی پشت بام همسایه

...

بلند شد

لباس هایش را پوشید

دوباره رفت بیرون.

هیچکدام را یادش نبود...

حوصله

یک وقت هایی باید تمام قوایت را جمع کنی
و
یادت بیاید که
هیچ نیرویی نداری
بی حضورش

دست

توی دست های تو
حتا هوای داغ مرداد




بهانه

زلزله که می آید
فقط صبر را انشا می کنم



تقدیر

بیدار شویم


بیدار ماندن کار هر شب ماست...



لیله القدر سوم هم ...

صرفن جهت اطلاع

الان نزدیک 14 ماه داره از زندگی مشترک ما می گذره

یعنی یک سال و پلقی!

و طی این 14 ماه روز به روز عمق را بطه ی ما بیشتر شکل می گیره

و من و هم  او

بیشتر به این نتیجه می رسیم که کاش زودتر نفسمان به تپش قلب دیگری گره می خورد

سال ها زودتر

و همه این ها بخاطر اینه که رابطه ی ما چه از لحاظ همسری چه رفاقت و چه وچه

همه بر پایه و اساس منطق و تفکر و خودباوریه...و دوست داشتن دیگری ست



قابل توجه تمام اونهایی که می گفتند زندگی ما به 2 ماه نکشیده بهم می ریزه(شنیدم که میگم)

ایضن اونهایی که تایید کردند

ایضن اونهایی که تعریف و فهمی از زندگی مشترک ندارند.


فهم داشتن از زندگی مشترک وابسته به تاهل نیست هرگز.

در دوران تاهل نمی تونی به فهم درستی از اشتراکات برسی تا قبلن ازش ندونسته باشی.

ارادتمندشما هم هستیم


زن

با هیچ زنی در این دنیا فرق ندارم


حرف هایم انبوه و کلماتم بهم تنیده


...



خواب 2

صبح ها خواب است که با چشم های تو
حرام می شود
تو
صبح روشن روزها...


سرعتم پایینه عکس نداره

خواب


خسته از خوابم
خواب های بی هوده
نه تویی دارند  و نه حتا نشانه ای از رویا

هرچه هست
طعم تلخ دویدن های بی هوده ی چشم هایم ست
به دنبال نامی از رویا



همین دیگه

اول که سلام و نام خدا

دوم نویسنده هیچ مسئولیتی را در قبال احساس پشت پست های من بعد از این به عهده نخواهد گرفت

چه حس ایجاد شونده یا فکری که قرار است شما بکنید راجع به حس نویسنده

اساسن فقط نوشتنی هستند این ها حس خاصی در انها نیست

(فردا نیاین بگین با شوورش قهر کرده اینا رو مینویسه یا بگید این دو تا با 6 تا بچه از هم طلاخ گرفتنا. کل منظورم این بود)

تازه تمام این دوم رو هم تقلب کردم از روی وبلاگ  به سادگی سکوت تو توضیحاتش. بعله خوب کردم

سوم لدفن برای بنده نظر خصوصی نگذارید بلاگ فا خر است.


راستی یک چیز دیگری هم یادم رفت

از این به بعد این جا هر چیزی که دوست داشته باشم می نویسم

فارغ از هر چیز...شیخ بازی در نیاورید نخطه

این خانه ساکت است...

تقریبن اینجا متروکه شده

هزارو سیصد و انتظار

تو خوب ِ خوب ِ نازنین همه هستی


اما این همه حتا یک خوب هم نیستند برایت

مصلی تهران

نمایشگاه بازی های رایانه ای

غرفه ی عصر پادشاهان

هر کس رفت

نایب الزیاره ما باشه پیش همسر جان

تقدیــــــــــــر

32

دلم خیلی گرفته

این جور مواقع بر خلاف تصور همه اصلن دلم نمی خواد حرف بزنم

یا راجع به موضوعی که اذیتم می کنه بنویسم

اما این بار نمیشه

یعنی نه که نشه

نمی خوام بشه

دوس دارم بنویسم

شاید از قبلش یه فاتحه ای نثار روح این بنده خدا بشه

...

نزدیک دو هفته پیش عروسی دختر داییم بود

وقتی ازدواج کرد خبرش مثل بمب توی فامیل پیچید همه خوشحال شدن

یه چیزی میگم یه چیزی می شنوید

رفتیم عروسی

همه خوشحال

یک هفته ی پیش هنوز تو خوشی عروس شدن دختر داییم بودیم صبح داداشم زنگ زد که پسر داییم فوت کرده

داداش عروس.

یک ماه دیگه تازه 34 سالش می شد

انگار کل فامیل مرد...!

...

ینی اونایی که با کارشون یک فامیل بزرگ رو آتیش می زنن خدا چیکارشون می کنه؟

هفت روز گذشته

هنوز باورم نمیشه

پسر دایی همیشه خندون و شاد و سرحالم رفته باشه زیر خاک

می گفتن خاک سرده

مرده رو خاک کنید دلتون سرد میشه

من هنوز داغم

هنوز باورم نمیشه

هنوز باور نمی کنم نیست...

...

بچه ی یک ساله ش

...


هیچی اندازه ی تنهایی کشنده ای که الان گریبان خانومش رو گرفته منو آتیش نمی زنه

اصلن نمی تونم نگاهش رو تحمل کنم

دلم تکه تکه ی

عاشق هم بودن


31

 

الان دقیقن از همان یک وقت هاست

از همان یک وقت هایی که نمی توانی توضیحش بدهی

اما دوست داری در باره اش حرف بزنی

از این یک وقت ها کم پیش می آید

خیلی کم

اما همان هم انرژی ات می دهد برای تمام مدت عمر

30

تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف

بعله

چه برسه جای خدا

29

باور کنید بعضی از دوستانتان را این گونه اند:

 تا زمانی شما خوبید

که آنها را تایید کنید.

دوستان تاییدی هم نباشید

دوستان واقعی هم باشید

کمبود های هم را رفع کنید

و با بعضی نداشته های هم کنار بیایید

28

گه گاهی که توی وبلاگ کاش می شد خدا را بوسید می روم و

همیشه هم نامش را با "روی ماه خداوند را ببوس" اشتباه می گیرم _حتا همین الان , حتا تر اینکه باز مجبور شدم برای درست نوشتنش بروم توی وبلاگ_

از سر همین اشتباه با خودم فکر میکنم روی ماه خداوند را چطور می شود بوسید

آخر با بزرگان که برخورد می کنی خیلی شانس بیاوری و آدم حسابت کنند دستشان را دراز کنند طرفت که دست بدهی

روبوسی و این حرف ها که پیشکش. اصلن جای اوهام دارد. چون منی برود و چون خدایی را ببوسد آنهم رویش را

حالا دستی پایی پر قبایی چیزی نه و عدل صورتش.

بعد اسم وبلاگ همه ی فکر هایم را بهم می ریزد و می گوید:

کاش می شد خدا را بوسید

حتا شده پر قبایش را.بدهندمان خاک پایش را بدهندمان اصلن عکسش را

که باز سر ِ می شود و نمی شودش می افتم توی شک

خدا انقدر صوتش را می اورد جلو که بتوانم ببوسمش؟

قدم بلند نیست خدا باید قدش را کوتاه کند.


27

از خیلی سال ها پیش دیگر رنگ آسمان را پسند نمی کنم.

کاری هم ندارم قدیم ها سبز بوده نیلی بوده بنفش بوده یا حتا صورتی.

حالا آسمان من رنگ نگاه های تو اند ,ستاره هایم اشک های گاه گاهت.

چه فرقی دارد عنبیه ی چشمت چه رنگیست. سیاه , آبی قهوه ای یا حتا صورتی.

مهم این است که با همان هر رنگی زل می زنی توی صورت من و رنگ به رنگم می کنی.

حالا تو شده ای دنیای من. دنیایی که می خندد حرف می زند عصبانی می ش ود قهر می کند

می رود ولی باز بر می گردد سر جای اولش.



26


خب
بعضی ها این قدر دهنشون فاحشه ست که لیاقت امر به معروف شدن هم ندارند
بذارتو منکر خودشون له شن

با یه امر به معروف تمام اعتقاداتت رو به لجن می کشن!
چرا باید فتنه ای که خوابش برده رو بیدار کرد؟

25

ولی هر کار کنید چرخ زدن های متاهلی هزار بار خوشمزه تر و

لذت بخش تر از گردشای مجردیه


این روکسی داره میگه که هر دوتاش رو تجربه کرده


رو نوشت به اونایی که هنوز تاهل رو تجربه نکرده و دارن زیر ابشو می زنن:)